تبليغاتX
بانوي سپيد

بانوي سپيد

آدمي گر ايستد بر بام عشق،دستهايش تا خدا هم ميرسد..

امان از لبه ی تیز حقایق

وقتی گاليله در اثر شکنجه و تهديدات کليسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمين" اعتراف" کند، يکی از شاگردان گاليله به سمت او آمد و تف بر زمين انداخت و گفت: تف به سرزمينی که قهرمان ندارد

گالیله در جواب گفت
تف به سرزمينی که به قهرمان احتياج دارد..

چهارشنبه بیستم آبان 1388 |

نامه ای برای خدا

 شما هم برای خدا نامه بنویسید

                                                                                 Dear God
Did you mean for the giraffe to look like that or was it an accident
Norma

خدای مهربون ،

این واقعاً خواست تو بوده که زرافه این ریختی بشه یا از دستت در رفته ؟

نورما

                    

______________________________________________

               

Dear God
Instead of letting people die and having to make new ones, why don't you just keep the ones you have now
Jane

خدای مهربون ،

چرا به جای اینکه  اجازه بدی آدمها بمیرن و آدمهای تازه به جاشون بسازی ، همونهایی رو که ساختی  نگه نمیداری ؟

جین

______________________________________________

Dear God
Who draws the lines around the countries
Nan

خدای مهربون ،

این خطهای دور کشورها رو چه کسی کشیده؟

نان

___________________________________________

Dear God
I went to this wedding and they kissed right in church. Is that okay

Neil

خدای مهربون ،

من رفتم عروسی و اونا وسط کلیسا هم رو ماچ کردن ، برای تو عیبی نداره؟

نیل

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Dear God
It rained for our whole vacation and is my father mad! He said some things about you that people are not supposed to say, but I hope you will not hurt him anyway

Your friend (but I am not going to tell you who I am

خدای مهربون ،

این تعطیلات همش بارون اومد و بابای من عصبانی شد! اون حرفهایی راجع به تو گفت که آدم نباید بگه، ولی خواهش میکنم اذیتش نکن .

دوست تو (ولی اسمم رو بهت نمیگم)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Dear God
Please send me a pony. I never asked for anything before. You can look it up

Bruce

خدا جون ،

خواهش میکنم یک اسبچه به من بده. من قبلا هیچی از تو نخواستم . خودت پرونده ام رو نگاه کن.

بروس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Dear God
I want to be just like my daddy when I get big, but not with so much hair all over

Sam

خدا جون ،

من میخوام وقتی بزرگ شدم مثل بابا بشم ، ولی نه اینقدر پشمالو

سام

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Dear God
My brothers told me about being born, but it doesn't sound right. They are just kidding, aren't they ?x

Marsha

خدای مهربون،

داداشهام برام تعریف کردن که بچه چطوری به دنیا میاد. شوخی میکنن ، نه ؟

مارشا

_______________________________________________

Dear God
I do not think anybody could be a better God.Well, I just want you to know that I am not just saying this because you are God already

Charles

خدای مهربون ،

فکر نمیکنم هیچکس بتونه بهتر از تو خدایی کنه . در ضمن ، میخوام بدونی اینو به خاطر اینکه الان تو خدایی نگفتم .

چارلز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Dear God
I didn't think orange went with purple until I saw the sunset you made on Tuesday. That was cool

Eugene

خدا جون ،

فکر میکردم بنفش و نارنجی به هم نمیاد تا اینکه اون غروب روز سه شنبه رو ساختی . خیلی با حال بود.

یوجین

یکشنبه دهم آبان 1388 |

قضاوت عجولانه

 

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود

باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید..

اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه کنار دستش اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود

وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم

هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت . دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی ...چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟

آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف دیگه شو خودش خورد..

اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟

برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست دست نخورده و باز نشده فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

           گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودن بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ............/

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

          گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

           گفت: بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد ........

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

              گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي ..........

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

              گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .............

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت .......

               گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ....................

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

روزي پدر خانواده اي بسيار ثروتمند پسرش رو با خود به روستايي برد تا به او نشان دهد مردم فقير چگونه زندگي مي كنند آنها چند روزي را در مزرعه ي خانواده اي كه تصور مي كردند فقيرند گذراندن در بازگشت پدر از پسر پرسيد چگونه سفري داشتي ؟

پربار پدر

ديدي كه مردم فقير چگونه زندگي مي كنند ؟

بله

پس به من بگو در اين سفر چه ها ياد گرفتي ؟

ديدم ما سگ داريم اونها چهار تا ،

استخر ما فقط وسط باغچه كشيده شده اما جوي خونه ي انها انتهايي ندارد

ما در باغچه مان فانوس داريم وآنها در شب ستاره ها را،

ايوان خانه ما مشرف به حياط جلويي است وآنها سر تاسر افق را دارند

ما فقط تكه زميني براي زندگي داريم وآنها مرتع هايي دارند كه تا چشم كار مي كند ادامه دارد

ما مستخدماني داريم كه خدتمان مي كنند اما انها به ديگران خدمت مي كنند

ما غذايمان را مي خريم اما آنها غذايشان را مي كارند ،

ما دورمان را ديوار كشيده ايم تا محافظتمان كند اما آنها دوستاني دارند كه محافظتشان مي كنند،

زبان پدر بند آمد .

متشكرم پدر كه نشانم دادي چه اندازه ما فقيريم

سه شنبه هفتم مهر 1388 |

اعتراضات رسمي يک ني ني چهارده ماهه!



اعتراضات رسمي يک ني ني چهارده ماهه! با تکيه بر ضرب المثل مشهور؛ فلفل نبين چه ريزه، بشکن بريز تو آبگوشت!!!


آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچه ي پياز خورده ي غير پاستوريزه، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشده ات را به سر و صورت حساس من نماليد! plz


خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي دبي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود!


پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد!

مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش '' بول بول بول بول'' مي کند! زهرمار، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو شلوارت!


مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد!


آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست!


خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي'' بچه سوسک مرده'' بدهد.


آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا ''پووووووف'' مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!
سه شنبه سوم شهریور 1388 |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.  

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

 مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

 موعد عروسی فرا رسید.

 زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

 همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

 مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..

 همه تعجب کردند.

 مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم........

 

شنبه هفدهم مرداد 1388 |

انتقام

 
یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت
من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم
گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت
باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن
پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟
"مامان گفت:" نه ندارند
پسر که خیلی زبل بود گفت
تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم
اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید
چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟
پسرک با بی میلی جواب داد
امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد
بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد
وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم وپستچیه قاطی همدیگر خواهند شد
هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت
پنجشنبه یکم اسفند 1387 |

درد دل کرم خاکی با خدا

خدایا توی این دنیای به این بزرگی و این همه موجود حالا چرا كرم؟
این همه موجود عجیب غریب، آخه چرا كرم؟ نمیشد منو زرافه یا الاغ خلق میكردی؟
خداییش این هم ایده بود كه به سرت زد!!! نه چشم داریم نه دهن داریم نه دماغ داریم فقط یه لوله درازیم
فصل جفت گیری كه میشه همه حیونا میرن حالی به حولی میكنن ما چون تك جنسی هستیم باید بشینیم سماق بمكیم
صبحها كه از خواب پامیشیم باید همینجور الكی تو خاكا لول بخوریییییم تا شب مثل احمقها خسته بیفتیم بخوابیم. خدایا ناشكری نمیكنم
چون به قول دوستام كه میگن برو خدارو شكر كن باز كرم خاكی شدی، كرم كون نشدی ولی به قول آدما آدم باید یه نگاهی هم به بالا داشته باشه دیگه! حالا نمیگم دوست داشتم آدم بودم ولی مار كه میتونستم باشم. خودم كه چشم ندارم خودمو ببینم ولی بچه ها میگن استعداد پرورش اندام دارم اگه از مكمل استفاده كنم بعد شیش ماه مار میشم ولی من دوست دارم مار واقعی باشم...هیییی چی بگم خدا...
شنبه یازدهم آبان 1387 |

نقاشي هاي ناخودآگاه نمايانگر درون و افكار ما هستند

 

مطمئناً تا به حال اين تجربه را داشته ايد كه در كلاس درس و يا يك جلسه و سمينار حوصله تان سر رفته باشد، آن وقت با خودكاري كه در دست داريد بر روي كاغذ مقابلتان بي هدف نقاشي هايي را ميكشيد

ممكن است اين خطوط درهم و مبهم، در نگاه اول چيز جالبي براي گفتن نداشته باشند ولي به اعتقاد بسياري از روان شناسان اين نوع نقاشي هاي ناخودآگاه نمايانگر درون و افكار ما هستند كه به دور از محدوديت هاي ذهن آگاهمان پديد مي آيند و اسرار ناگفته اي از شخصيت ما را به تصوير ميكشند؛ آرزوها، اميال، ترسها و رؤياهاي نهفته اي كه هيچ گاه نتوانسته ايم آنها را بر زبان بياوريم

بنا به گفته بسياري از خط شناسان و روان شناسان ، افراد در موقعيت هاي متفاوتي اين نقاشي ها را میکشند، به عنوان مثال وقتي تلفني صحبت مي كنن ، يا به سخنراني گوش ميدهند و يا يادداشت بر ميدارند و در هنگام كشيدن چنين نقاشي هايي به چيز ديگري مي انديشند و ابداً متوجه حركت قلم بر روي كاغذ نيستند

روان شناسان تجزيه و تحليل هاي زيادي را بر روي اين نقاشي ها انجام داده اند و معتقدند كه همانند دست خط ها، اين خطوط درهم و مبهم نيز از الگوي خاص و منحصر به فردي برخوردارند. ولي بايد گفت كه روان شناسيِ نقاشي هاي ناخودآگاه به اندازه ي دست خط افراد داراي قطعيت و اطمينان نيست و به عوامل بسياري بستگي دارد كه به اعتقاد اسپنسر، خط شناس معروف، همين امر سبب ميشود تا ارزيابي صحيح آنها دشوارتر گردد. عواملي نظير: شرايط محيط، روحيات خود فرد، شخصيت و ميزان هوشياري او در هنگام كشيدن اين نقاشي ها

اسپنسر مينويسد: (اگرچه اثبات درستي و صحت نقاشي هاي ناخودآگاه، سخت و دشوار است، ليكن اين نقاشي هاي مبهم نماي جالب و ارزشمندي از افكار و شخصيت افراد را به دست مي دهد.)

پيشنهاد ميكنيم اگر اين بار شما نيز چنين نقاشي هايي را كشيديد، آنها را دور نيندازيد. ميتوانيد نقاشي هايتان را با نمونه هاي زير مقايسه كنيد و ببينيد چه خصوصيات و روحياتي داريد...

اشکال هندسی

مثلث، مربع و اشکال هندسی دیگر، نماد ذهنی سازمان یافته است و نشان می دهد که شما به گونه ای روشن و آشکار می اندیشید و دارای مهارتهای برنامه ریزی هستید. در برنامه ها و طرح هایتان بسیار دقیق عمل می کنید و کارآیی بالایی دارید

اجرام فضایی

ماه و خورشید و ستارگان و یا اجرام آسمانی دیگر نماد جاه طلبی و بلند پروازی است. شما فرد خوشبینی هستید و این نیاز را در خود می بینید که تأیید شوید و یا مورد تشویق دیگران قرار گیرید

اشکال درهم

نشانه­ی هیجان و تنش هستند و نشان می دهند که شما در تمرکز دچار اشکال می شوید و همیشه چیزی هست که مزاحم تمرکزتان شود

بازی­ها

View Full Size Image

بازی هایی نظیر نقطه­بازی، دوز و یا شطرنج، حس رقابت را در شما به تصویر می کشند و شما دوست دارید همیشه در بازی­ها پیروز باشید و اصلاً برای برنده شدن بازی می­کنید

چهره­های خندان و زیبا

View Full Size Image

کشیدن چنین تصویرهایی مؤید این است که شما به مردم و دیگران عشق می ورزید و همواره جنبه های مثبت افراد و شرایط را می بینید. فرد خوشبختی هستید و با دیگران دوستانه برخورد می کنید و علاقمند به فعالیت های اجتماعی هستید. خصوصیاتی نظیر انسانیت، نیک سرشتی، دلسوزی و همدردی در شما وجود دارد و نسبت به دوستانتان حساس هستید

چهره­های درهم و زشت

نشانه­ی حس سوءظن و بدگمانی در وجود شماست، سعی می­کنید رفتاری تلخ و طعنه زننده داشته باشید، با مردم میانه­ی خوبی ندارید و در واقع پرخاشگر و ظغیانگر هستید، اعتماد به نفس کافی ندارید و در کارهای گروهی همکاری نمی­کنید. تندخو هستید و همیشه احساس رنجش و محرومیت می­کنید

فلش­ها و نردبان

نمادی از جاه­طلبی در شماست. میل زیادی به تأیید و اثبات خود دارید. در تصمیمات، یکدنده و سمج عمل می­کنید و همیشه سعی در تصدیق توانایی­ها و استعدادهایتان دارید

خانه و کلبه­ها

به دنبال خانه و خانواده­ای هستید و نیاز به داشتن خانواده را در خود احساس می کنید. میل دارید در خانواده­تان سرمایه­گذاری کنید و در جست­ و جوی سرپناه روحی و معنوی هستید، در جست و جوی گمشده­تان. احساس ناامنی دارید

نت­های موسیقی

عاشق آهنگسازی و موسیقی هستید

اشکال تکراری و دنباله­دار

نماد صبر و استقامت در شماست، در رفتارهایتان پایبند شیوه و اسلوب هستید و در تمرکز توانمنید. قادرید کارهایتان را به راحتی سازماندهی کنید و با هر چیزی کنار بیایید

گل، گلدان، گیاه و درخت

شما فردی احساساتی هستید و دوست دارید همیشه در رؤیاهایتان بمانید. روحیه مهربانی دارید و با دوستانتان دوستانه رفتار می کنید، فردی اجتماعی هستید

حیوانات

شما به حیوانات علاقه دارید و به حمایت از دیگران مشتاقید، حساس و ملاحظه­کار هستید و نیاز به آرامش فکری دارید. احساس می­کنید که می­توانید از دیگران حمایت کنید

قلب

فرد احساساتی هستید. کسی را دوست دارید و رؤیایی هستید. آرزو دارید به شخص خاصی تعلق داشته باشید

آجرها و یا کتاب­هایی که روی هم قرار گرفته­اند

زیر فشار و استرس زیادی قرار دارید و احساس می کنید که با کوچکترین لرزشی نابود می­شوید و فرو می­ریزید

غذا و میوه

خوردن را دوست دارید و احتمالاً در رژیم بسر می­برید

خطوط متقاطع

احساس خفگی و اختناق دارید و نیاز به فرار و آزادی را در خود حس می­کنید. این سدی است که میان خود و دیگران قرار داده­اید و از بروز احساساتتان گریزانید و سعی می­کنید عواطفتان را پنهان نمایید تا فرد مناسبی پیدا شود که شایستگی احساس شما را داشته باشد

چاقو، اسلحه و شمشیر

نشانی از خشونت و عصبانیت در شماست و حتی گاهی تمایلات روانی، حس رقابت و نیاز به اثبات مردانگی در شما را نشان می­دهد

پله­ها

نمادی از جاه­طلبی است و نشان می­دهد که شما میل به صعود و پیشرفت دارید

یکشنبه چهاردهم مهر 1387 |

In ancient England, people could not have sex without consent from the King.
When people wanted to have a child, they had to solicit a permission to the monarchy, in turn they would supply a plaque to hang on their door when they had sexual relations.
The plaque read … 'Fornication Under Consent of the King' (F.U.C.K).
This is the origin of the word.

آيا ميدانستيد که: در انگلستان باستان روابط جنسي بدون اجازه پادشاه قدغن بوده است. کساني که تصميم به بچه دار شدن داشتند بايد درخواست رسمي خود را به دولت پادشاهي عرضه ميداشتند و به آنها لوحي داده ميشده که هنگام برقراري روابط جنسي بر در خانه خود آويزان کنند که بر روي آن اين جمله حک شده بوده است:

Fornication Under Consent of the King (F.U.C.K)

( زنا ! بر حسب اجازه از پادشاه )


چهارشنبه دهم مهر 1387 |

مسابقه :

اين ياداشت را تقديم مي كنم به همه مديران ايراني ... !

يه روز يه تيم قايقراني ايراني تصميم مي گيرد كه با يك تيم ژاپني در يك مسابقه سرعت شركت كنند. هر دو تيم توافق مي كنند كه سالي يك بار با هم رقابت كنند ....
هر تيم شامل 8 نفر بود ...
در روزهاي قبل از اولين مسابقه هر دو تيم خيلي خيلي زياد تلاش مي كردند كه براي مسابقه به بيشترين آمادگي برسند .
روز مسابقه فرا مي رسد و رقابت آغاز مي شود . هر دو تيم شانه به شانه هم به پيش مي رفتند و درحالي كه قايقها خيلي نزديك به هم بودند ، تيم ژاپني با يك مايل اختلاف زودتر از خط پايان مي گذرد و برنده مسابقه مي شود ...

بازيكن هاي تيم ايران از اين شكست حسابي ناراحت مي شوند و با حالتي افسرده از مسابقه بر مي گردند ...

مسوولان تيم ايران تصميم مي گيرند كاري كنند كه در رقابت سال آينده حتما پيروز بشند ؛ براي همين يك تيم آناليزور استخدام مي كنند براي بررسي علل شكست و پيشنهاد دادن راه كارها و روشهاي جديد براي پيروزي ...

بعد از تحقيقات گسترده ،‌ تيم تحقيق متوجه اين نكته مهم شدند كه در تيم ژاپن ، 7 نفر پارو زن بوده اند و يك نفر كاپيتان ...

و خب البته در تيم ايران 7 نفر كاپيتان بوده اند و يك نفر پارو زن ...!!!

اين نتايج مديريت تيم را به فكر فرو برد ؛ مديران تيم تصميم گرفتند كه مشاوراني را استخدام كنند كه يك ساختار جديدي را براي تيم طراحي كنند ..

بعد از چندين ماه مشاوران به اين نتيجه رسيدند كه تيم ايران به اين دليل كه كاپيتان هاي خيلي زياد و پارو زن هاي خيلي كمي داشته شكست خورده ، درپايان بررسي ها مشاوران يك پيشنهاد مشخص داشتند : ساختار تيم ايران بايد تغيير كند !


از آن روز به بعد با ارائه راه كار مشاورين تيم ايران چنين تركيبي پيدا كرد : 4 نفر به عنوان كاپيتان ، 2 نفر يه عنوان مدير ، ‌1 نفر به عنوان مدير ارشد و 1 نفر به عنوان پارو زن (!!!) علاوه بر اين مشاورين پيشنهاد كردند براي بهبود كاركرد پارو زن ، حتما يايد پاروزني با صلاحيت  به كارگرفته شود !

......

...........

و در مسابقه سال بعد تيم ژاپن با دو مايل اختلاف پيروز مي شود ...!

بعد از شكست در دومين مسابقه ، مديران تيم كه خيلي ناراحت بودند در اولين گام خيلي سريع پارو زن را از تيم اخراج مي كنند ، زيرا به اين نتيجه رسيدند كه پارو زن كارايي لازم را در تيم نداشته است .

اما در مقابل از مدير ارشد و 2 نفر مدير تيم خود قدرداني مي كنند و جوايزي را به آنها مي دهند ، براي اينكه اعتقاد داشتند كه آنها انگيزه خيلي خوبي را در تيم ايجاد كردند و در مرحله آماده سازي زحمات زيادي كشيده اند ...

مديران تيم ايران در پايان به اين نتيجه رسيدند كه تيم آناليز كه به خوبي به بررسي دلايل شكست پرداخته بودند ، تيم مشاوران هم كه استراتژي و ساختار خيلي خوبي براي تيم طراحي كرده بودند و مديران تيم هم كه به خوبي انگيزه لازم را در تيم ايجاد ايجاد كرده بودند ، پس حتما يكي از دلايل اين شكست ها ، ناكارامدي ابزار و وسايل استفاده شده بوده است (!!!) و براي بهبود كار و گرفتن نتيجه در مسابقه سال آينده بايد وسايل استفاده شده در مسابقه را تغيير دهند ، در نتيجه :

تيم ايران اين روزها در حال طراحي يك " قايق " جديد است

دوشنبه یکم مهر 1387 |

گلي در گلدان نبود

250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .


وقتي خدمتکار پير قصر، ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .


دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .


روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .


سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد

.
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .


لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .


همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...


همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .


برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

شنبه نهم شهریور 1387 |

لبخند زیبای خدا

زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.



جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند

زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم

جان گفت نسيه نمي دهد



مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت

ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟

لوئيز گفت: اينجاست

" ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر."



لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت

خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند

در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است



کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد

لوئيز خداحافظي کرد و رفت

فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است .....
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

زندگی

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه،استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس آورد.

 

وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد،استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد

 

وروی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت وآن ها را داخل لیوان

 

 انداخت.

 

آن گاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند،پرسید:«آیا لیوان پر شده

 

همه گفتند:«بله ،پر شده است.»

 

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت وآن هارا روی قلوه سنگ های داخل

 

لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه

 

 سنگ ها بلغزند.سپس از دانشجویان پرسید:«آیا لیوان پر شده است؟» همگی پاسخ

 

دادند:«بله، پر شده است.»

 

استاد دوباره دست به جعبه بردوچند مشت شن برداشت وداخل لیوان ریخت.ذرات

 

شن به راحتی فضا های کوچک بین قلوه سنگ ها وریگ ها را پر کردند.استادیک بار

 

دیگر از دانشجویان پرسید:«آیا لیوان پرشده است؟» دانشجویان همصدا جواب دادند:

 

« بله ، پر شده است.»

 

استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت وآن را درون لیوان خالی کرد.آب تمام

 

فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پرکرد. این بارقبل از این که استاد سوالی

 

بکند،دانشجویان با خنده فریاد زدند:«بله،پر شده است!»

 

بعدازآن که خنده ها تمام شد،استاد گفت:« این لیوان مانند شیشه عمر شماست

 

وقلوه سنگ ها هم چیز های مهم زندگی شما هستند،مثل:

 

تندرستی،خانواده،فرزندان ودوستان.چیزهایی که اگر هر چیز دیگری رااز دست

 

دادیدوفقط این ها برایتان باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است.»

 

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت وادامه داد:«ریگ ها هم چیز های دیگری هستند

 

که در زندگی مهم اند،مثل :شغل ،ثروت،خانه و....ذرات شن هم چیزهای کوچک وبی

 

اهمیت زندگی هستند.اگر شماابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید،دیگر جایی برای

 

سنگ ها وریگ ها باقی نمی ماند.این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می

 

کند.پس در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت

 

دارند.همسرتان را به رستوران ببرید،با فرزندانتان بازی کنیدوبه دوستان خود سر

 

بزنید.برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه

 

سنگ های زندگی تان برسید،بقییه چیز ها حکم ذرات شن را دارند.

پنجشنبه دهم مرداد 1387 |

برادری مثل او..

دوستم پل، برای کریسمس از برادرش یک ماشین هدیه گرفت. صبح روز عید، از دفتر کارش بیرون آمد و دید که یک پسربچه ولگرد، دور ماشین جدید و براق او میگردد. پسرک با حسرت پرسید :
- آقا! ماشین مال شماست؟
پل سرش را تکان داد و گفت :
- برادرم، برای کریسمس آن را به من داده است.
- یعنی این را به شما داده و از شما پول هم نگرفته؟ پسر کاش...
البته پل میدانست که پسر چه آرزویی داشت، او دلش میخواست برادری مثل برادر پل داشته باشد، ولی پسرک با حرفی که زد او را حسابی متحیر کرد. پسرک آرام گفت :
- ای کاش! میتوانستم این طور برادری باشم.
پل با حیرت به پسرک نگاه کرد و بعد کاملا بی اختیار گفت :
- دوست داری با این ماشین یک دوری بزنی؟
- اوه البته که دوست دارم.
بعد از کمی ماشین سواری، پسرک با چشمهای براقش نگاهی به پل کرد و گفت :
- آقا! میشود مرا تا جلوی خانه مان ببرید؟
پل لبخند زد. میدانست که پسرک چقدر دلش میخواهد همسایه هایش ببینند که او سوار چه ماشینی شده است، ولی باز هم اشتباه کرده بود، چون پسرک گفت :
- میشود جلوی آن پله نگهدارید؟
پل ماشین را جلوی پله ها برد. پسر پیاده شد و یک دقیقه بعد با برادر فلجش برگشت. او را روی پله پایینی گذاشت و به ماشین اشاره کرد و گفت :
- بادی! میبینیش؟ درست همانی که به تو گفتم. برادرش کریسمس آن را به او هدیه داده است و یک سنت هم از او نگرفته! یک روزی خیال دارم من هم برای کریسمس، همچین هدیه ای به تو بدهم تا بتوانی بروی و از ویترین مغازه ها هدایای کریسمس را تماشا کنی، چون من هر چقدر هم تعریف کنم فایده ای ندارد و خودت باید ببینی.
پل از ماشین پیاده شد و بچه را از روی پله بلند کرد و توی ماشینش گذاشت. چشمهای برادر بزرگتر از خوشحالی برق میزد. سه نفری یک روز تعطیل پرخاطره را در کنار هم گذراندند.
آن سال عید، پل تازه معنی این حرف مسیح را فهمید که فرمود :
«هیچ نعمتی بالاتر از بخشش وجود ندارد...»
 
دان کلارک
از کتاب نغمه عشق
یکشنبه شانزدهم تیر 1387 |

خدا همیشه منتظر شماست.

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد
و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد
نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد ».
پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل
نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند .
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در
گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،
باز شد و بيرون رفت !
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد !
كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته .
من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند :
«
چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست

مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس
را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد،
چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه
و ديدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم
كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته
را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد .
اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد ».
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است
!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست :
"
من که هستم...!؟ "

 

یکشنبه دوم تیر 1387 |

باب <اشتغال> از گلستان

دو برادر به بلادی بودند . یکی شان مثبت بچه ای بود و دیگر از دسته فرزندان ناخلف که فی الجمله خلافی نبود که نکرد و شکری نبود که نخورد. دویمی ترک تحصیل نمود و اولی به دانشگاه درس ها بخواند. حالی که از تحصیل باز آمد بگفت کنون من مهندس باشم و کار بهر من فراوان و مدرک دارم و به پشت میز اندر نشینم و شبانه روز دستور می بدهم و کار هیچ نکنم و پول گیرم و شاد باشم و...از این ماخولیا چندان گفت که طاقت گفتنش نماند!

سالی بگدشت و اورا کار هیچ نبود ، پس بر سر گذری فرود آمد بهر کسب مال بطریق آجر انداختن بالای ساختمان و ساخت ملات سیمان.

ماهی بگذشت و علف ها زیر پایش سبز گشت تا آنکه وانتی بگذشت و عملگان به پشت اندرش سوار گشتند و بر ساختمانی شدند و آجرها انداختند و ماله ها کشیدند تا که صاحب برج بیامد و وی خرمایه بود و 150تریلی بار داشت و چهل نوکر و خدمتکار و سخن آغازید که فلان مالم به انگلستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و گاه گفتی خاطر دوبی دارم که هوای آن خوش است

بیا بریم سفر دوبی،دوبی،دوبی                   منو با خودت ببر دوبی دوبی *

پسرک که این ها بدید و بشنید، دیگر طاقتش نماند و آجری به بالا بینداخت و بر فرق کوبید و بی هوش گردید. چون به هوش آمد ملت به دور وی گرد آمدند که این چه حال بود؟ و او بگفت که من هندی نی ام و فیلم هندی بهر شما نگویم ولیکن صاحب برج برادر من باشد که سال ها پیش ترک مکتب نمود ...

هان ای پسر !

بدیدی که عاقبت درس خواندن چون است و دل ها از این باب خون است و ظرفیت دانشگاه بی رویه رو به فزون است. حال که به دانشگاه اندر شدن جواد گشته و هر ننه قمری را بدانجا راهی است،پس به دانشگاه رفتن اتلاف وقت است و بدانجا نرفتن بهتر...

پسر سخن پدر را قطع نمود و بگفت ای پدر ! مرا ببخشای از قطعیدن سخن که وانتی بیامده که ما را بر سر ساختمانی همی برد...

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |

سگ با هوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" .۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 |

بهشت و جهنم

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

 : کاش همیشه مهربون بودیم...

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 |